تبليغاتX
عاشقان در فکر....................
عاشقان در فکر....................

دل نوشته هاي ابوالفضل

سلام بچه ها 

شرمنده مشکلی داشتم مدتی نتونستم بیام

قول میدم ترکتون نکنم

دهم اسفند 1390 7:31 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

نهم مهر 1390 5:4 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

نهم مهر 1390 5:1 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

نهم مهر 1390 4:58 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

نهم مهر 1390 4:40 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

شخصي به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

برو      تو        ادامه      حرفام


ادامـ ـه حرفـ ـامـ
نهم مهر 1390 4:36 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

ودر این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

بازکن پنجره ها را

و بهاران را باور کن ...

نهم مهر 1390 4:10 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

خطی کشید روی تمام سوال ها

 

تعریف ها معادله ها احتمال ها

 

خطی کشید به قانون خویشتن

 

قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها

 

از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

 

خطی به روی دفتر خط ها و خال ها

 

خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد

 

با عشق ممکن است تمام محال ها

نهم مهر 1390 4:8 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

دوازدهم شهریور 1390 10:20 قبل از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |

کاش بدونی نبودنت، یا تا ابد ندیدنت، بهونه ای نیست برای از یاد بردنت



زود باش از قلبت یک کپی بگیر، چون می خوام اصلشو بدزدم



صبح که چشماتو باز می کنی، بدون دیشب یه نفر به شوق دیدن تو چشماشو بسته

تقدیم به کسى که درکنارم نیست، اما حس بودنش به من شوق زیستن مى دهد



در پارکینگ خاطراتم چشماتو پارک کردم. بعدش هم دلت رو پنچر کردم تا از دلم نری!



زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند

ادامه تو ادامه مطلب




ادامـ ـه حرفـ ـامـ
یازدهم شهریور 1390 3:35 بعد از ظهر بهـ دستانــابــــــــــــــي جــون| |



قالبــ وبلاگــ Ainaz